ریحانه جونم مامان وبابایی خیلی دوست داریم تا حدی که بعضی اوقات خودمون رو فراموش میکنیم بعضی اوقات دلم برات تنگ میشه و اینقد بوست میکنم که سیر نمیشم ولی تو خسته میشی. دارم روز به روز بزرگ شدنت رو میبینم و دلم واسه روز قبل که کوچکتر بودی تنگ میشه. عاشق لحظه ای هستم که سخت مشغول بازی با اسباب بازی هات هستی و من یهو میام پیشت و تو جوری ذوق میکنی و خودت رو میچسبونی به من که بغلت کنم و سرت رو بذاری روسینه ام.قربون احساسات پاکت برم . چقد روزها داره زود میگذره وتو داری بزرگ میشی و من به تو دلبسته تر میشم وتو به بابات وابسته تر حتی برای لحظه ی کوتاهی نمیتونم طاقت بیارم که تورو تنها بذارم نمیدونم چه جوری باید برم سر کار. ...